در قطاری به ناکجا
در قطاری به ناکجا
از خواب پریدم.
شاید هم به هوش آمدم، نمیدانم. لابد غرق چیزی بودم. درست یادم نمیآید. صدای قطار
همانطور که روی ریل پیشروی میکرد چیزی را در ذهنم بیدار کرد. مرا به یاد هر چه که
از دست داده بودم انداخت. باختههایم در من زنده شده بودند_نمیتوانی به عقب
برگردی! نمیتوانی به عقب برگردی! نمیتوانی بایستی! نمیتوانی درجا بزنی!
از پنجره به
بیرون خیره شدم که چشمانم خیسِ باران شد. این بارانِ لعنتی. این سرمای سگ کُش. چند
سالی است که مسافر این قطارم. این باران
لعنتی از همان روزهای اول سفرم باریدن گرفت. هوا همخوانی عجیبی با افسردگیام دارد،
حالتی غمافزا که کابوسم را دوباره به یادم میآورد_آن زندگی که در سر ساخته بودم
تمام شده است. سالها گذشته است از آخرین باری که عزیزانم را دیدم. آخ اگر میدانستم
آن روز که فریادِ آزادی سردادیم آخرین دیدارمان خواهد بود! آخ که اگر میدانستم چه
قرار است پیشآید. نمیدانم زندهاند یا مرده. تنها میدانم که باید دنبال راهی
باشم، راهی برای ادامهی زندگی.
نامه را دوباره
میخوانم. نامهای که شجاعت شروعی دوباره را به ما بخشید. شروعی که در آن هزار
سختی هست اما آخرش شادی است.
به عروس آیندهام
دنبال چه هستی؟ یک زندگی جدید؟ یک زندگی پر از انتخاب و آزادی؟ آزادی این که خودت باشی؟ من به دنبال کسی هستم که به من بپیوندد. دعوی من هزار سال زنده بوده و هزاران سال دیگر زنده خواهد بود. به دنبال زنی هستم که دوست دارد زندگی را با دعوی من مخاطره کند. با آزادی. من حاضرم حمایتت کنم. علایق هم را کشف کنیم. بیا خودمان را خر نکنیم، عشق لحظه نیست و عشق عمر نیست، عشق مدام و تمرینی است. اگر این شروط و این نامه و این حرفها را در جایی از دلت میبینی مرا خبر کن.
دوست دارت
صدای آزادی
آزادی! آزادی!
اگر که قرار بود روزی خدا با من سخن بگوید، این نامه آن بود. باید فرار میکردم.
باید فرار میکردم از این نکبت و آزادی را پیدا میکردم. آنقدر در وجودم دیدم، که
فریاد سر دهم. گفتم اگر کارگر افتاد زندگیمان را با هم شروع میکنیم و اگر نه،
خودم ادامه میدهم. خودم ادامه میدهم که دعوی من هزار سال زنده بوده و هزاران سال
دیگر زنده خواهد بود.
سینا قنبری رفت
تا خورشیدی باشد در تاریکی شیادان شب پرست.
Comments
Post a Comment